انگار آدمها را همه تو این سالها از پشت سر نگاه کرده بودم من. بعد از پشت سر شناختمشان، از پشت سر فهمیدم این صدا صدای فلانی است و از صدای فنچ و پاییز و بهار تفکیکش دادم، یا از صدای آدمهای دیگری که باز آنها را هم از پشت شناخته بودم. بعد یک فرآیند طبیعی ِساده که ثابت میکند همهی آدمها از پشت ِ درستکار مردی بودهاند، عادت کردن، عادت کردن آن هم به کسانی که همهشان را توی این سالها فقط انگار از پشت دیده بودم. کمکم بهتر است انگار و شاید و محتمل بود را حذف کنم جاش واقعیتر حرف بزنم چون واقعیتر دارد اتفاق میافتد و واقعیتر اتفاق افتاد. بیناترین چشم، آن یک جفت چشم ِ گندهای است، بالای گردن ِ همهی آدمها، درست پشت سرشان. با چشمهای واقعیشان که بالای پیشانی است بلدند فقط به گذشته فکر کنند، به اینکه آن چهارراهی که ازش رد شدند چراغش سبز شده بود یا هنوز قرمز بود؟ با چشمهای پشت نگاه میکنند، با همانها از پشت عادت درست میکنند، و به همانشکل باورنکردنی طبق هر منطق خطخطیای که دارند زندگی میکنند. من از آینده نگاه میکنم که دارم از پشت نگاهشان میکنم؟ از آن بوی نَمی که آینده میدهد، از بویی که روغن سوختهی چندبار مصرف شده میدهد، از آن وجهی از آینده که کاملن گذشته است و فقط برعکس شده، افتاده توی آینده، پشت و رو شده. من هی گفتم و هر دروغی را که میشد گفت صادقانه گفتم، وارونهاش کردم، شد پشت و رو، شد راست، گفتم، شد راست، گفتم، هی راست شد، هی شدم، هی راست شد، تا رسیدم بهشان، درازش کردم دستم را، دست زدم گوشهی شانهی هر کی که تا حالا از پشت... وقتی کسی کار ِ احمقانهای میکند آدم جز تکان دادن شانهاش چه گهی میتواند بخورد؟ باید از آدمها بخواهی، از آنکه زجرت داده، از آن کسی که رفته بخواهی برگردد زل بزند توی چشمهات، بعد اگر توانست برود، راست را پشت و رو کند، زجر بدهد. میتواند؟ میتوانند؟ میتوانند. چون من با دو جفت چشم روی پیشانیام میبینمشان، با چشمهای گذشته، با حماقت، با کمرویی. ببینم درست میبینم؟ ببخشید شانه کردم، ببخشید، ببخشید زدم به شانهتان. خودش بود این که برگشت؟ یکی دیگه، یکی دیگه بود. هی یکی یکی دست دراز میکنم شانه تکان میدهم، بر میگردند، صورت ناآشنا میبینم. بعد این روزها، اتفاقی مهیبی افتاده آن پشت، آن پشت توی گذشته، که یکهو همه برگشتهاند دارند نگاه میکنند به چراغهای هنوز قرمز؟ به قرمزی؟ به دو جفت چشم چشمکزن ِ سرخ؟
لوله ترکیده، طبقهی چهارم خانهی آخر همین بنبست، لولهی نای ِ یک آدم.