انگار زنی که عاشقش هستم توی رختخواب مرد دیگری بخوابد. نوشته‌های اینجا را کپی نکنید جای دیگر. Fourni par Blogger.

samedi 28 janvier 2012

اوتیسم

بوی خوبی می‌آید
کسی توی اتاق کناری خودکشی کرده

mercredi 25 janvier 2012

به‌بیست‌و‌چندسالگی

انگار آدم‌ها را همه تو این سالها از پشت سر نگاه کرده بودم من. بعد از پشت سر شناختم‌شان، از پشت سر فهمیدم این صدا صدای فلانی است و از صدای فنچ و پاییز و بهار تفکیکش دادم، یا از صدای آدم‌های دیگری که باز آنها را هم از پشت شناخته بودم. بعد یک فرآیند طبیعی ِ‌ساده که ثابت می‌کند همه‌ی آدم‌ها از پشت ِ درستکار مردی بوده‌اند، عادت کردن، عادت کردن آن هم به کسانی که همه‌شان را توی این سالها فقط انگار از پشت دیده بودم. کم‌کم بهتر است انگار و شاید و محتمل بود را حذف کنم جاش واقعی‌تر حرف بزنم چون واقعی‌تر دارد اتفاق می‌افتد و واقعی‌تر اتفاق افتاد. بیناترین چشم، آن یک جفت چشم ِ گنده‌ای است، بالای گردن ِ همه‌ی آدم‌ها، درست پشت سرشان. با چشم‌های واقعی‌شان که بالای پیشانی است بلدند فقط به گذشته فکر کنند، به این‌که آن چهارراهی که ازش رد شدند چراغش سبز شده بود یا هنوز قرمز بود؟ با چشم‌های پشت نگاه می‌کنند، با همان‌ها از پشت عادت درست می‌کنند، و به همان‌شکل باورنکردنی طبق هر منطق خط‌خطی‌ای که دارند زندگی می‌کنند. من از آینده نگاه می‌کنم که دارم از پشت نگاه‌شان می‌کنم؟ از آن بوی نَمی که آینده می‌دهد، از بویی که روغن سوخته‌ی چندبار مصرف شده می‌دهد، از آن وجهی از آینده که کاملن گذشته است و فقط برعکس شده، افتاده توی آینده، پشت و رو شده. من هی گفتم و هر دروغی را که می‌شد گفت صادقانه گفتم، وارونه‌اش کردم، شد پشت و رو، شد راست، گفتم، شد راست، گفتم، هی راست شد، هی شدم، هی راست شد، تا رسیدم به‌شان، درازش کردم دستم را، دست زدم گوشه‌ی شانه‌ی هر کی که تا حالا از پشت... وقتی کسی کار ِ احمقانه‌ای می‌کند آدم جز تکان دادن شانه‌اش چه گهی می‌تواند بخورد؟ باید از آدم‌ها بخواهی، از آنکه زجرت داده، از آن کسی که رفته بخواهی برگردد زل بزند توی چشمهات، بعد اگر توانست برود، راست را پشت و رو کند، زجر بدهد. می‌تواند؟ می‌توانند؟ می‌توانند. چون من با دو جفت چشم روی پیشانی‌ام می‌بینم‌شان، با چشم‌های گذشته، با حماقت، با کم‌رویی. ببینم درست می‌بینم؟ ببخشید شانه کردم، ببخشید، ببخشید زدم به شانه‌تان. خودش بود این که برگشت؟ یکی دیگه، یکی دیگه بود. هی یکی یکی دست دراز می‌کنم شانه تکان می‌دهم، بر می‌گردند، صورت ناآشنا می‌بینم. بعد این روزها، اتفاقی مهیبی افتاده آن پشت، آن پشت توی گذشته، که یکهو همه برگشته‌اند دارند نگاه می‌کنند به چراغ‌های هنوز قرمز؟ به قرمزی؟ به دو جفت چشم چشمک‌زن ِ سرخ؟
لوله ترکیده، طبقه‌ی چهارم خانه‌ی آخر همین بن‌بست، لوله‌ی نای ِ یک آدم.

mardi 24 janvier 2012

ز که یاری، ز که یاری، ز که باید خواست؟
به که یارا، به که یارا،‌ به که باید گفت؟

*گلها همه آفتابگردانند

گازی

آقای باکلاه دیوانه، خانم را پیاده می‌کند از ماشین و می‌ماند من، بوی گه می‌دهد همه‌چیز. چند متر جلوتر می‌زند کنار می‌گوید تشنه‌ام باید نوشابه بخرم، برای شما هم بخرم؟ مگر خرم من؟ بخورم که چی؟ که ثانیه‌هام جز عطش بیرون نیامدن ِ‌هوا از گلو، انتظار ِ برآورده شدن حاجت ِ گاز کیری نوشابه را هم داشته باشند؟ از این حرفها می‌زدم با خودم. من داشتم هنوز از این حرفها می‌زدم با خودم که آقای باکلاه دیوانه پیاده شد، نوشابه خرید، سوار شد،‌روشن کرد، راه افتاد، خورد، آروغ زد، خورد، آروغ زد، خورد، آروغ زد، تمام که شد لیوانش را گذاشت کنار لیوانهای خالی دیگر روی داشبورد. باز آروغ زد.

dimanche 22 janvier 2012

با‌من‌بیُفت

هر روز صبح خودم را حلق‌آویز می‌کنم بعد از خانه می‌روم بیرون. شبها خودم را می‌کشم و برمیگردم خانه.

mardi 17 janvier 2012

بِئْسَ الْمِهَادُ

ساعت پنج و سی دقیقه‌ی عصر، ساعت پنج و سی دقیقه‌ی بامداد. پرت می‌کنم خودم را روی زمین. مچاله می‌شوم. سرم را می‌گیرم چشم می‌بندم باز تاریکی کافی نیست. تاریکی هست اما من هنوز چشم دارم و وقتی هنوز چشم دارم یعنی تاریکی کافی نیست. بهتر است چشمهام را از کاسه در بیاورم،‌ فایده ندارد باز. تاریکی کافی نیست. نور خونِ توی کاسه‌ی چشمم را روشن می‌کند. تا حالا به این فکر نکرده بودم که حتی وقتی چشمهای آدم بسته است، انگار دو جفت چشم از توی کاسه‌ی سر همه‌چیز را و بیشتر از همه‌چیز، سیاهی را و قرمزی ِ انعکاس لخته‌ی خون ِ روی کاسه‌ی چشم را می‌بیند. سرم زیادی است. حالا که مچاله‌ام فهمیدم. باز می‌بینم، باز می‌شنوم، گوش تیز می‌کنم ببینم با کدام صدا می‌توانم با انگشتهای پام ضرب بگیرم. تلفن؟ صدای دزدگیر؟ صدای ساعت؟ صدای ساکت هوشیاری ِ نصفه‌کاره‌ام؟ صدای باز شدن آرام آرام کیسه‌ی پلاستیکی مچاله‌ی گوشه‌ی اتاق؟ خط ِ دیدم عمودی شده، چشم باز می‌کنم ببینم زنده‌ام هنوز یا نه، باید زنده باشم یا نه. مرگ، مرگ نیست، مرگ تغییر است*. مرگ زمانی است لابد که آدم ِ صرعی با شصت پاش، صدای دزدگیر ِ کیری ِ توی خیابان را ضرب بگیرد.

*لامارتین

dimanche 15 janvier 2012

هر کی افتاد تو تور ِ شاعر
تور ِ شاعر و شاعرو
با هم پاره کرد