این حرف را قبلاً هم عاطفه زده بود، موقع نوشتنش یادم نبود اما وقتی آرشیوش را نگاه کردم اتفاقی دیدم او هم چند ماه پیش در آخر پستی که روایتگر سالگرد یک اتفاق شوم بود همین را نوشته بود: " من ساده میگویم/تو ساده نخوان." قبلترها هم جایی نوشته بودم: " من دارم میمیرم/این گزاره را اینقدر ساده نخوان" و یکی بعدش بهم گفت یعنی پیچیده بخوانمش؟ و من می خواستم بهش فحش بدهم. در واقع همهی حرفهای ما همین است؛ ما به سادگی مینویسیم، یعنی واژهها زیر دست و بال ما هستند. ما از پیچیدهترین اتفاقها و احساسها برای خودمان مینویسیم و شمایی که نه مخاطبید و نه آن آدمِ در ذهنِ مایِ حین نوشتنید و نه ما را می شناسید و نه ما شما را میشناسیم میآیید و حرفهایمان را نوشته هایمان را میخوانید. جاییش اگر به دلتان گره خورد، به دلتان مینشیند و خلاص. کلیک میکنید روی وبلاگ بعدی و جایی دنبال کلمهی دیگری میگردید و شبها هم احتمالا میخوابید. گفتن ما ساده است: در پی هم آوردن چند واژه مگر کاری دارد؟ مسئله پشت یک نوشته است، پشت یک حرف و پشت یک واژه. این چیزیست که نمیتوانید بخوانیدش و نمیتوانیم بنویسیمش. این است که هر یک میگوییم من ساده مینویسم، تو اما ساده نخوان. تویی که چه بخوانیم و چه نخوانیم شب را آسوده خواهی خوابید.
0 BANG:
ارسال يک نظر