این قوم... دروغ میگویند تا جنگ افکنند. این قوم ما را کجا دیدندی و با ماشان چه بودی، اگر به واسطهء مولانا نبودی؟ برای آن تا یک چشم ِ دوست بینم، صد چشم ِ دشمن میباید دید. لاجَرَم، میبینم. دی، خیال تو را پیش نشاندم، مناظره میکردم که «چرا جواب ِ اینها نمیگویی، آشکارا و معیّن؟» خیالت گفت که «شرم میدارم از ایشان و نیز نمیخواهم که برنجند.» من جواب میگفتم. مناظره دراز شد. چه ماند که نگفتیم؟ نه- خود، چه بود که گفتیم؟ خود، هیچ نگفتیم: یعنی نسبت به گفتههای ناقصان، همه گفتیم و نسبت به گفت ِ خویش، هیچ نگفتیم.
مقالات شمس
مقالات شمس
گفتم بیا مصرفکننده باشیم؛ نگفتم؟ عقبعقب رفت و یکهو مثل سگ دوید و دوید تا آنجا که اگر روزی لااقل یک صفحه نمینوشت سر از تخت ِ سگکدار درمیآورد و اجبار ِ منظم ِ سوپ و قرص. دیدی؟ من پیشبینیهایم خوب است. یعنی میدانستم که اگر ما هم مثل باقیی ِ جانوران دوپا خودمان را سرگرم ِ چیپس، ماست و اوراق ِ بهادار کنیم، پای تلویزیون بنشینیم و تخمه بشکنیم، به جاهای بهتری میرسیم. و همین جاهای بهتر یعنی اینکه حداقل نشخوارکنندهگان خوبی میشویم، یا چه میدانم مثلن میخندیم. خنده که عیب نیست، هست؟ خب چه اشکالی دارد وقتی کثافت را لباس ِ دلقک بپوشانند، ما مثلن نفهمیم و هرهر بخندیم و بچریم و برینیم؟ ها؟ ببین حقیقتاش این است که تقصیر من شد، حرفام را نصفهنیمه چپاندم در گوشاش؛ یعنی نگفتم که خالقیت، درد دارد. مشخصن باید میگفتم که گجستک، به تفاوت کاف و دال نباید قانع بود، چراکه درک و درد از کُس ِ یک جنده بیرون جهیدهاند. این شد که کارش را رها کرد، هرچه پول داشت کشید بیرون، همهاش را کاغذ خرید و پاره شد به سه موقعیت ِ مجزا؛ دستهی قطور کاغذی که در کیف ِ رنگپریدهاش بود، یک دفتر یادداشت در جیب ِ کت آسترپارهاش و نوتبوکی فکسنی که در خانهای عمومن از بیرون سردتر، گوشهی اتاق لمیده بود. به مرور مهارتی عجیب پیدا کرد؛ به این شکل که استاد ِ شکار ِ ساختمانهای نیمهکاره در کوچهپسکوچههای گجستک ِ شهر شد. همین که داشت در کثافت ِ اصلی قدم میزد، یکهو درد ِ زایمان میگرفتاش و میپیچید به لجن ِ فرعی، بو میکشید تا برسد به یکی از همان نیمهکارهها، سر سگ را کج میکرد داخلاش، لای خاکوخل زانو میزد روی کاغذ، و فرایند ِ استخوانفرسای زایش. تا جایی که تمام ِ ساختمانهای نیمهکارهی شهر حداقل یکی از ولد زناهایش را میشناسند. خب وقتی اینطور باشد تو انتظار داری یک زن، چند ماه که تنها بخوابد، از این کثافتکاری بویی نبرد؟ بعد یک روز که گوشهی خانه نشسته بود و مشغول ِ وضع ِ حمل بود، زناش بیسروصدا ول کرد و رفت. باورت میشود؟ خیلی باطمأنینه لباسهایش را جمع کرد و رفت. یکهو زیر پایاش را نگاه کرد دید به طرزی کاملن مادرقحبهگون یک باتلاق ایجاد شده و پر است از واژه، دیازپام، الکل، زاناکس و خاکستر سیگار؛ و همینطور دارد میرود فرو فرو، خور ریز، جاکش فروپاش.
پاسخحذفدیدی؟ فرونپاشید. از بس که سگخو بود. به همان باتلاق هم انس گرفت. بعد که از پلههای دفتر طلاق پایین آمدند، چند متری جلوتر قدمهایش از زن جاماند، زن به کنار خیابان رسید و او تلپی افتاد روی سکوی کنار درب ساختمان؛ اصلن حواساش نبود که همین چند دقیقه پیش بر هفت سال، انگشت ِ ابطال زده بود. میدانی چرا؟ هه، آخر درد ِ زایمان گرفته بودش. دستهی کاغذ را کشید بیرون، روی رانهاش گذاشت و آخرین چیزی که از زن دید، تنی بود که نیماش در تاکسی و نیم دیگرش در شعاعهای مادرقحبهی نور خورشید گم بود. در ِ تاکسی بسته و زهدان ِ ذهناش باز شد. قلم را هل داد تا قابلهای باشد برای زایش ِ واژه. در بستر ِ رئال مُرد. در آنجا که جر خورد، دوباره در رئال زنده شد. به خودش آمد دید خبری از شعاعهای نور نیست. ظاهرن شب شده بود. نمیتوانست روی پا بایستد. فقراتاش پوک، سر ِ زانواناش خاک، و دستاناش از فرط ِ تجزیه، کود شده بود. هراساش همه این بود که چون برخیزد، پودروار فروریزد. یک ساعتی به نیمهشب ِ گذشتهای جرواجر خیره ماند و پس از یک بازیابیی ِ نیمهکاره در پرسپکتیو ِ خیابان گم شد.
بعدها فهمید آن روز در صدوسیوهفت صفحهی لاشهصفت ِ آ-چهار، در سیهخطوطی بههمچسبیده چنان مویرگهای پلاسیدهاش، بدون ِ پاراگرافبندی، بدون ِ علائم ِ جندهی نگارشی و بیسکت، جهانی سورئال خلق کرده است که اگر ذرهای، فقط ذرهای انبساط کند، تمامیت ِ رئال را خواهد بلعید.
* از نامههای یک زنجیریی ِ اینسامنیاک ِ مُردهدرعفن، به یک دیوانهی زیستهدرمغاک ِ بیخوابدرلجن.
اینبار نه تنها امحاء، بلکه فراموش کن هر آنچه مردُمات بر خونآباش گردید.