خب اینجور وقتها همیشه کسی که نشسته روی ایوان، و باد ِ آنوقت ِ شب زیرشلواری و موهاش را انگار که سیمهای دو تا ساز زهی باشند، همزمان میلرزاند، حوصلهاش سر میرود و حرفهای پیچیده میزند. آدم چطور میتواند حرفهای پیچیده بزند وقتی خودش سادهگی کرده توی زندگی؟ و چرا جای اینها نباید از خودمان حرف بزنیم که میدانیم چی هست. و اصلاً اصولاً چرا باید حرف بزنیم مایی که بیحرف زدن هم میدانیم اگر حرف بزنیم از چی و از کی حرف میزنیم. خب اما چشمهاش چشمهای کسی بود که باید چیزی را با من در میان میگذاشت، چیزی که زیاد هم مهم نبود و چون رفیق بودیم میگفت و چون شاید اگر میگفت دیگر مجبور نبودیم از خودمان حرف بزنیم. از خود ِ گهمان. ع کسی است که من هیچوقت یکخط هم نتوانستم ازش بنویسیم؛ من که باید آنروی آدمها را ببینم تا بتوانم چیزی دربارهشان بگویم و ع آنور و اینور ندارد، یکرو دارد، یکجفت چشم دارد، دیگر خیالپردازی را گذاشته کنار، و از صراحت خوشش میآید چون چیزها را به سادهگی طبیعیشان برمیگرداند. درباره زنها حرف زد و معمولا حرفهای او دربارهء زنها خیلی «انقلابی» است. حاضر است همانموقع به دلیل حرفهایی که دربارهء زنها گفته تا صبح برود توی خیابان راه برود، برود راهآهن که برود سفر و توی تنهایی از دنیا و از نتایجی که از دنیا گرفته خجالت بکشد. مثل همیشه من یکی دو تا جمله گفتم و بعد حوصلهام سر رفت؛ چون مثل این بود که روضه بخوانی گریهکن نداشته باشی. ولی ع داشت همینجور میگفت، چون شاید توی سرش کلی آدم بودند، کلی آدم که فقط توی خیال میشود دیدشان، نه توی کافه، و نه حتی اتفاقی، سر ِ خیابان وصال. من توی خودم پیرمردی را میدیدم که سیسالش بیشتر نبود و قوز مختصری داشت و نه درویش بود نه شیخ بود اما بدش نمیآمد یکی از اینها را از نزدیک ببیند باهاش حرفهای «انقلابی» بزند و نشانش بدهد که با اینکه نه درویش است نه شیخ و نه ریشسفید خوشبوی همهچیزدانی توی زندگیاش دارد، اما از خیلی چیزها توی این سالها و حتی توی همین دوران پیری ِ عجیب پرهیز کرده، و آنقدر پرهیز کرده که پیر شده، و آنقدر پیر شده که هیچکس نمیفهمد پیر شده و انگار سنش تغییر نمیکند و بعید نیست زمان جایی از زندگیاش ایستاده باشد؛ مشغول ِ شاشیدن. ع داشت یک جملهء طولانی دربارهء زنها میگفت و من دیدم نه نمیشود که پیرمردی درویش ببیند توی خیابان و با اینحرفهای مزخرف سر صحبت را باهاش باز کند. دیدم بیخیال، اینحرفها گندهگوزی است، مال ِ وقتی است که میخواهی خودت را با یکی دو جمله به کسی بشناسانی. تازه حالا اینمدل حرفزدن هم تأثیری ندارد و کسی دلش نمیخواهد با کسی که اینطوری است آشنا شود. و توی زندگی پیرمرد لابد پرهیزها از همین چیزهای کوچک بهوجود آمدند و بزرگ شدند. به ع گفتم حواست باشد داری دربارهء جندهگی حرف میزد اما خودت هیچوقت جنده نبودی، و نمیدانی جندهگی اصلاً یعنی چه، و من هم نمیدانم و هیچکس دیگری هم نمیداند جز کسی که خودش جنده باشد. جنده را جوری میگفتیم که انگار مثلا میگفتیم هوا، هیچجاش تشدید نمیگذاشتیم. بعد بهش گفتم اینکه میگویی زنها میخواهند همیشه مادری کنند برای کسی، مثل این است که بگویی جدول کنار خیابان را فقط برای رانندههای کسدست ساختهاند. بعد مزهای آمد توی دهنم مثل وقتی که قرص را چند ثانیه روی زبانت نگه میداری. گفتم حتی اگر دلیلش این باشد که زنها فلان، باز این عذر موجهی برای کثافتی که هر روز میبینیم نیست. منظورم این بود که وقتی کسی حالم را به هم میزند چه فرقی میکند مادرانه حالم را به هم زده باشد، یا زنانه. اما ع از من آدمهای بیشتری دیده، جایی که کار میکند هر روز این مادرها میبیند برایشان قهوه درست میکند، میخندد و میپرسد چایشان پررنگ باشد یا کمرنگ وقتی که مرد بهش میگوید عزیزم رژ صورتی به لبات بیشتر میآد و دختر بخندد و منظور مرد را بفهمد، ع بالای میزشان دست برندارد از لبخند زدن و اصلاً جایی توی دهنش خون نیاید از عصبانیت. ع معتقد است زیبایی، یا همان چیزی که من بهش میگویم صورت مثالی زن ِ قفل و زنجیر شده در آسمان هفتم، اصولاً چیزی است که با نیاز معنا پیدا میکند و لابد کسی که از همه خوشگلتر است، چیزهای بیشتری هم میخواهد که پیچیدهترینش شاید همین باشد که کسی بهش بگوید لبهاش چه رنگی باشند بهتر است. بعد دیدم انگار بغضش گرفته، دارد چیزی را توی ذهنش مرور میکند، یکجور اسم، یا یکجور زن، یا یکجور بو، یا یکروز خاص با بوی زنانهای که فقط توی خیال میشود باهاش نشست حرف زد و حقیقت ِ همهء چیزها را ازش پرسید و نگاه کرد به لبهاش و بهش گفت طبیعت ِ وحشی لبهات، طبیعت ِ وحشی لبهات. انگار زن درویش، یا شیخ، یا کسی باشد که اسمش را پیش هر کسی نباید برد. ع که توی سرش از اینها لابد زیاد داشت، اما من دیدم بهتر است از چیزی که نیست حرف نزنیم، و از چیزی که نبودنش اینقدر خطرناک است حرف نزنیم.
اشتراک در:
نظرات پيام (Atom)
agha inja masale az do halat kharej nist . ya man modatie az in neveshtehaaye mafhumi ( manzur bishtar be poste paiinie , ye zare be in ) nakhundam va ye sedaii tu mokham hey mige wow , wow , wow va khafe nemishe bas ke fahmide mishi ya inke shoma tala minevisi . baradare man , tala .
پاسخحذفbazi az neveshtehaat , mese in ke gofti aghaye ein chand ta adam tuye zehnesh hast , man 4 maahe daste kam daram fek mikone ke in ghese be surate dorost chejuri ghaabele bayane va movafagh nemishodam . na vase neveshtan haa . neveshtan jaaye khod dare . vase khodam ke vaghti daram ba khodam bahs mikonam betunam vaziate khodam ro baraye khodam tashrih konam .
ziaad neveshtam . ehtemaalan hosele mikhad khundanesh . sharmande o ina chon hurufe farsi kamyaabe .
man hamun www.hellish-notes-sx.blogfa.com hastam va omran age fahmidam inja chejuri nazar bezaram . maa bache blogfa iim . inja mese maam bozorga dar barabare technology amal mikonim .
in melat hastan migan paayande bashin o ina . shoma faghat be hamin zende budan edame bede .
pas jomle akhar mishe : zende bash