2011-10-21

توی این سال‌ها به خودم می‌گفتم این صفحه‌ء سفید چیزی از من طلب‌کار است، و خواسته‌اش هم ساده‌ است، این‌که چیزی توش بنویسند و این‌که توی آن فرآیند نوشتن، آدم هر چی دلش خواست بنویسد و نهایت خط قرمز، اسم ِ آدم‌ها باشد. که من یکی دو جا رعایتش نکردم و راستش می‌خواستم خیلی جاها رعایتش نکنم. چون بعضی نوشته‌ها در حد سایز شورت ِ طرف درباره‌ء طرف بود، که طرف نمی‌فهمید درباره‌ء اوست و بعضی چیزها هیچ ربطی به طرف نداشت و طرف فکر می‌کرد به او ربط دارد و این غیرمستقیم می‌توانست حتی یک سال ِ من را به گه بکشد. من اصلا دوست دارم جای ضمایر مفرد و مفعول‌های مجهول، و فاعل‌های نایب و از این قبیل مسائل دست و پاگیر دستوری، فقط کفایت کنم به نوشتن یک اسم. اگر می‌شد اسم بُرد، مثلا توی یک پست فقط یک اسم می‌نوشتم، بعد بشاش روی تایتل و پی‌نوشت؛‌ همان اسم کافی بود برای چیزی که بین من و بین صاحب اسم گذشته بود. حالا هر چی گذشته، گذشته، نگذشته البته ولی این را یاد گرفتم که وقتی می‌خواهم چیزی بنویسم نباید از چیزهایی که هیچ‌وقت نمی‌گذرند بنویسم، از خاطره‌ها نباید حرف زد، پاییز پارسال دیگر مسئله‌‌‌ء من نیست، من با این‌همه پیری هنوز می‌توانم بروم بشینم گوشه‌ء کافه تمدن که صدای هواکشش گوش‌ات را آزار می‌داد، می‌توانم خیلی راحت بروم جاهایی که قبلا رفتم و جاهایی که وقتی قبلاً‌ رفتم، با خنده رفتم و با خیال خوش رفتم و وانمود کنم به آدم خاصی فکر نمی‌کنم. چون پیش خودم می‌گویم من قرار است چیزی بنویسم و بهتر است با هیچ پیش‌فرضی ننویسم. مساله‌ء دیگر زمان است و جنده شدن چیزهایی مثل دلتنگی. راستش وقتی یک سال دلتنگ کسی باشم و کسی به تخمش هم نباشد خود به خود آن دلتنگی جنده و فرسوده می‌شود و آن‌قدر کمرنگ می‌شود که من توی خیابان که راه می‌روم اصلا بهش فکر نمی‌کنم. رد داده این تن و این ذهن و این مخ. بدجوری هم رد داده. توی همه‌ء این خیانت‌ها، توی همه‌ء این فحش‌دادن‌ها به چیزهایی که گذشته و نگذشته و همه‌ء دهن‌کجی‌ها به آدم‌هایی که من را قال گذاشتند، نکته‌ء ظریفی هست که هربار مرورش می‌کنم خنده‌ام می‌گیرد. و شاید حتماً من اولین بدبختی نیستم که این را کشف کرده و از وقتی کشفش کرده گه خورده به روابط عاطفی‌اش؛ این‌که می‌گذرد، بی‌رودربایستی و بی‌تعارف، عزیز ِ من می‌گذرد، یعنی روز شب می‌شود چه من توی رخت‌خواب تو باشم چه تنها، همه‌چیز قاطی می‌شود با هم، دلتنگی با خستگی، روز با شب، عشق با وحشت، امید با ناامیدی، همه‌چیز می‌شود توهم،‌ توهم ِ یک آدم ردّی. همه‌چیز توی آن روزهایی که من داشتم از زور غصه ان بالا می‌آوردم، با هم مخلوط شد و حل شد و چیز جدیدی درست شد که هیچ چیز دیگر جز خودش به تخمش نیست؛ می‌گذرد همه چیز، یعنی شب روز می‌شود روز عصر می‌شود و ماها پیر می‌شویم و آخرش این‌که می‌میریم پایان همه‌چیز است. در واقع هیچ نکته‌ای وجود ندارد این وسط؛ من گفتم و امضا هم کردم که شاشیدم توی همه‌ء آن روزهایی که گذشت، و خاطره‌بازی‌ها و خاطره‌پرستی‌ها و مرده‌پرستی‌ام. من فکر نمی‌کردم، اما تا اینجا زنده ماندم؛ منظور فقط نفس کشیدن و غذا خوردن و پاس کردن واحد‌های دانشگاه است، نه بیشتر. من حتی بعد این همه سال نوشتن، اصلاً تلاش نکردم بین دو تا جمله‌ام حتماً ربطی وجود داشته باشد چون این‌ها را که از توی ذهنم در می‌آورم و این‌جا می‌نویسم، توی ذهنم خیلی معنا دارند. با خودم گفتم توی این سال‌ها که مهم‌ نیست کی می‌خواند این حرف‌ها را، کسی که باید بخواند می‌خواند و متاسفانه کسی که باید بخواند نمی‌خواند دیگر و مهم نیست چه کس دیگری می‌خواند این‌جا را و کلاً مهم نیست هیچ چیز دیگر. جز این‌که آدم وقتی می‌نویسد باید خودش را رها کند از اسم‌ها و مکان‌ها و خاطره‌های خوب و بد. این‌که این صفحه هنوز یک خواسته از من دارد و آن هم این است که سیاه باشد، آپ‌دیت باشد و هی ملت فکر نکنند من مرده‌ام، یا زبانم را موش خورده، یا فراموش کردم،‌ یا ترسیدم یا متحول شدم. و بعد این‌که هی این جمله‌ء حال به هم زن را به من نگویند که بنویس. نمی‌دانم چقدر باید جلوشان جلق بزنم تا حالی‌شان شود این سوال را از کسی نپرسند. لااقل از من که می‌دانند این‌که می‌نویسم یا نمی‌نویسم چه فرایندی دارد. لااقل بعد از این پست. بعد اگر ادم چیزی ننویسد بعد از چند هفته خطرناک می‌شود و من یکی دوبار که خطرناک شدم دیدم نمی‌توانم بیشتر خطرناک باشم و باز نوشتم. جایی که آدم خیلی حال می‌کند آن‌جا است که یک‌هو بشیند بدون اینکه چیزی ذهنش را اشغال کرده باشد پانصد ششصد کلمه وراجی کند، خنده‌اش بگیرد از خودش و بلند بگوید: س ِ سان‌پوق‌سان کُم ل ِ ژوق پسه. می‌بینی؟ می‌بینید؟ همه‌ء فرآیند نوشتن برای من این است. حالا آدم‌هایی انی مثل تو، که کسرشأن‌شان می‌شود دیگر اینجا را بخوانند، فکر کنند من می‌نویسم چون می‌خواهم بگویم آدم خفنی هستم. تو که جنده‌گی می‌کنی پس ِ جنده‌گی‌ات جز این چیست؟ بهتر است من کون بدهم یا بنویسم؟ بهتر است آدم برای این‌که بگوید خفن است کس‌کش باشد یا فقط مثل بچه‌ء آدم بنویسد؟ بنویسد دیگر، بنویسد. بنویسد و کون ندهد. گیر دادم ها. یک لحظه عصبانی شدم، یک لحظه مرور کردم آدم‌هایی را به خاطر اینجا شناختم‌شان. و شاید باور نکنی، اما توی این موقعیت خاص تاریخی-سیاسی، همه‌شان را فراموش کردم و چه وقتی که تنها بودم و چه وقتی که داشتم توی جمعی ازشان حرف می‌زدم،‌ هر جور فحشی که چرخید توی دهنم به‌شان دادم. و بیشتر از آن، ننه‌ء آدم‌هایی را گاییدم که آن قدر کیرهای کوچک سربه راه آدم‌های کوتوله‌ء‌ بلاگر و ریدر را ساک زدند، که رفقا رشد کردند، بزرگ شدند، قیامت شد و معروف شدند. که البته کیر خودم هم خیلی وقت پیش از زیر زبان‌شان گذشت. هر کس به اندازه‌ء کون‌هایی که داد تشویق و تعریف نصیبش شد، و این وسط البته بعضی‌ها خوش‌شانس‌تر بودند. نسل آدم‌های کونی هیچ‌وقت کنده نمی‌شود؛ حالا چه جای انی مثل ریدر باقی بماند یا نماند. ریدر اگر مادرش گاییده شود باز تو هستی، شما هستید و آن بخش نفرت‌انگیز شخصیت‌تان که توی این سال‌ها روی خروار خروار آب‌کیر و جنده‌گی و کونده‌گی و تنهایی درست شده. بعد من مجبورم تو را توی تاکسی ببینم یا روی میز کناری‌ام توی کافه. در صورتی که اگر مادر گودر را نگاییده بودند حالا پشت پی‌سی نشسته بودی. این‌ها را مخصوصاً برای این نوشتم که می‌دانم چند نفر هستند پیگیر ِ من، و بالاپایین‌ می‌کنند این‌جا را. نوشتم که کمی نوش جان کنند. نوشتم که اصلا گند بزنم به شروعی به آن خوبی. نوشتم که هجو کنم. چون خسته شدم. وگرنه آدم وقتی می‌خواهد راستی راستی چیزی بنویسد،‌ باید خودش را خالی کند از اسم‌ها و مکان‌ها و از صفر بنویسد؛ چه این‌جا چه هر جای دیگر. اگر آن فرشته‌ء کون‌لختی که هربار من خواستم بنویسم از آسمان آمد و بهم چیزهای غم‌انگیز الهام کرد دوباره سر و کله‌اش پیدا شود چه؟ می‌نویسم یا نه؟ بی‌تعارف، باید نوشت یا نه؟ فکر کنم بهترش این باشد که آدم بنویسد. چون چیزی که حقیقت دارد همان تلخی ِ بی‌پایان است و این‌که می‌گویند یک پایان تلخ، یک پایان تلخ، حرف مفت آدم‌هایی است که می‌خواهند تکلیف‌شان را توی یک لحظه با دنیا و من روشن کنند، و از من بخواهند فراموش‌شان کنم،‌ یا ببخشم‌شان، یا قیافه‌ء جدید‌شان را بپذیرم. بی‌پایانی چیزهایی که یک‌روز با دست خودم ساختم‌شان و به مرور زمان تغییر خاصیت دادند و تغییر جنسیت دادند و شدند چیزهایی که من نمی‌خواستم باشند. این دقیقاً آن پایانی بود که هیچ انتظارش را نداشتم بدبختانه،‌ پایانی که حتی خودم را هم متعجب کرد. و حالا که این‌همه نوشتم، این‌همه سال نوشتم و از این‌همه آدم حرف زدم کاش توی یک پست ِ بدون عنوان و بدون تاریخ و بدون هیچ چیز اضافه‌‌ء دیگری فقط می‌نوشتم:Koyaanisqatsi.

0 BANG:

ارسال يک نظر