2011-10-17

اَن‌ها

به نظرم می‌آمد چیزی باید باشد غیر از خون. هرچند می‌دانستم از قبل، که اگر چیزی قرمز باشد به خودی خود افسونگر و رازآمیز است... دیگر اگر جاری و سیال باشد که دیگر هیچی. اما خب، باید چیزی باشد غیر از خون، این‌طور به نظرم می‌آمد که خون آن چیزی نیست که باعث ‌شود یک جای آدم گرم بشود، یا آدم یک‌جاییش را بیشتر از باقی جاهای تنش حس کند. توی وجود آدم چیزی دیگری بود که هر کاری می‌کردی از تنت جدا نمی‌شد، مثل خون نبود. می‌ماند، انگار جذب می‌شد، انگار بویی بود که می‌رفت به خورد سلول‌های آدم. این بو فقط رازآمیز و افسونگر نبود؛ انگار جان هم داشت، و از آن نوع خباثت‌های دوست‌داشتنی که باعث می‌شوند یکی بی‌خود بگذارد برود. خون آن چیزی نبود که قدرت سرپا نگه داشتن مرده‌ای را داشته باشد. آدمی که می‌مُرد باز اسیر خاطراتش بود؛ و این همان‌چیزی بود که به نظرم می‌آمد باید توی تن آدم باشد جای ِ خون. بعدها ذبیح در تفسیر آیه اولئک کالانعام، بل هم اضل هم‌چین چیزی گفت که بی‌خود می‌گویند آدم یعنی جان‌دار و حیوان یعنی بی‌جان. جفت این‌‌ها تعریف‌هایی است که می‌شود از انسان کرد. یعنی آدمی داریم جان‌دار، و آدمی داریم بی‌جان. ممکن هم هست حیوانات جان‌داری هم پیدا شوند، مثل سینه‌های دختری که دوستش داری. منتها... به این‌جا که می‌رسید روی صندلی‌اش جابه‌جا می‌شد و معلوم بود خیلی دارد زور می‌زند حرف بزند و نشانه‌اش هم همین‌که اصلاً مکث نمی‌کرد و تند و تند می‌گفت، از روی حافظه‌اش، یا از روی تصویری که داشت می‌دید همان لحظه. منتها انسان جان‌دار همان تخم‌حرامی است که عاشق شده و تف به قبر هر ملایی که حکم دهد توی رگ آدم عاشق، همان خونی جریان دارد که توی رگ‌های گوسفند پروارِ بی‌جان... کلافه می‌شد. این‌جور وقت‌هاش را دوست داشتم. آدم‌جان‌دار قربت دارد پیش ِ خدا، حتم که سر و سری هم باهاش دارد، لابد، اما بی‌جان که شد الایاذبالله، حیوان شد، و بدتر از حیوان، یعنی اول بی‌جان شد، بعد خودش جان شد، و بعد تنها شد، و عجیب که جان بود، خیلی جان بود و اما تنها شد، نه کیر و کمر راست کرد از آن خمیدگی و نه دارایی کسی شد، که کسی او را بدارد، دار شد، به دار ِ خودش آویزان شد، به دار آویخته شد لاجرم. این یعنی حیوان‌تر از حیوان، که رگ‌ها بسته شوند، یخ بزنند، چیزی جریان نداشته باشد، مثل گوسفند ِ سربریده، با آن حالت پوچ چشم‌ها، صبح‌به‌صبح آب‌کیر شیطان را که از دهنت می‌پرانی بیرون، امید را هم قی کنی، یعنی هیچ مادرقحبه‌ای حرکتت ندهد و جریان نداشته باشد توی تو، حالا تو علی‌القاده باید دراز به دراز افتاده باشی و مُرده، اما چی؟ این‌جا مهم‌ترین جای حرف‌های ذبیح بود، جایی که دیگر خودش هم فهمیده بود حرف‌هاش هیچ ربطی به آن آیه ندارد؛ کیر و کمر راست، مثل کیر سیخ آویزانی از دار.

0 BANG:

ارسال يک نظر