2012-01-13

آن‌طرف‌خیابان

دلم می‌خواهد وقتی دیدمت چشمهایت را ازت قرض بگیرم بگذارم جای مال ِ خودم یکی دو روزی باهاشان زندگی کنم. چون تو حاضر نخواهی شد چشمهایت را به من بدهی، و حتی چون هیچوقت دیگر امکان ندارد ما همدیگر را ببینیم، بهتر است جور دیگری ماجرا را تعریف کنم. این یک مثال واقعی بود برای چیزی که اسمش را گذاشته‌ام انصراف. انصراف از حرف زدن، انصراف از انجام یک کار، مثلن قرض گرفتن چشمهای یک آدم، انصراف از معناهای پنهانی که یک جمله‌ی معمولی، مثل جمله‌ی دلم می‌خواهد وقتی دیدمت چشم‌هایت را ازت قرض بگیرم و باهاشان زندگی کنم، می‌تواند بدهد، انصراف از فکر کردن، انصراف از خوابهایی که هر کسی برای خودش می‌بیند. آدم با خودش فکر می‌کند خب نمی‌شود دیگر، نمی‌شود چون نمی‌بینیم همدیگر را هیچ‌وقت. و بعد به همین راحتی منصرف می‌شود. اما نصف گنده‌ی چیزی که ادم ازش منصرف شده، هنوز توی سر و کله‌ی آدم می‌جنبد و نفس می‌کشد و جا می‌گیرد و بعضی شبها می‌شاشد توی جاش و لگد می‌زند به مخچه‌ی آدم و کلید می‌گذارد در ِ کون قفل و قفل می‌کند و آدم را یکدفعه قفل می‌کند و من قفل می‌کنم مدام. تکلیف نصف دیگرش هم که معلوم است. اما من هنوز دلم می‌خواهد وقتی دیدمت...یک نفس حرف بزنم از خصوصی‌ترین و تاریکترین جاهای زندگی‌. که معمولن جز برای چوقیدن و شاشیدن شبگردها و نئشه‌ها استفاده‌ی دیگری برای کس دیگری ندارد. صرف‌نظر از قدرت احمقانه‌ی تخیل، من نه شبگردم نه نئشه. حتی شبهایی که دارم توی پیاده‌رویی راه می‌روم مواظبم بویی که از سیگارم می‌رود هوا، زیاد پیاده‌رو را معطر نکند و خنج نکشد دل شبگرد نئشه‌ای را که نه چیزی ته ِ جیبش مانده و نه اگر مانده باشد جای خصوصی و تاریکی باقی مانده که به خودش برسد و یک دل ‌ِ سیر بشاشد. بهترین خاصیت چشمهای تو وقتی جای چشمهای من‌اند این است که همان چیزهایی را که من هر روز می‌بینم می‌بینند و دیگر لازم نیست جز چند تا پاورقی مختصر توضیح خاصی بهت بدهم. اینجا جایی است که من را می‌کُشد، این یارو آدمی است که هر بار دیدنش اعصابم را به گه کشیده، این نگاه ِ سریع به پنجره‌ی چندم ِ آن ساختمان گوزبند تا یک سال و یک ماه دیگر توی ذهن من می‌ماند و احتمالن جایی توی نوشته‌ای ازش استفاده می‌کنم، از این صدایی که دیدی یک دفعه آمد، از آن آدمی که دیدی رد شد، از حالت آن درخت، از قطره‌ای که افتاد روی عینکم فضای دید ِ تو را تار کرد و از هر چیزی که توی یک لحظه حالم را به هم زد و هر چیزی که حالم را خوب کرد. هر چیزی،‌ هر چیزی، هر چیزی که هیچ وقت نمی‌شود درست و حسابی ازش حرف زد، هر حسی،‌ هر حسی،‌ هر حسی که دست هیچ کلمه‌ای هیچ آوایی بهش نمی‌رسد و غده‌ی بدخیم ناامیدکننده‌ای است توی سر یک مریض ِ ناامید ِ ناامیدکننده. هر چیز ِدر حالت عادی بی‌اهمیتِ‌ دیگر. اما حالا که در حالت عادی نیستیم هستیم؟ حالا چشمهای تو می‌بیند و چشمهای من گوشه‌ای خوابشان برده دارند خواب می‌بینند برای همیشه بسته‌اند و جایشان چشمهای دیگری دارد می‌بیند و چشمهای دیگری حس می‌کند که چشمهای تواند و چشمهای تو هر چیزی را که اگر یک‌روز دیدمت باید بهت بگویم می‌فهمند و می‌شناسند و تجربه می‌کنند و چشمهای تو راحتتر از چشمهای من گریه می‌کنند چون چشمهای تواند، نه چشمهای من. انگار ماجرا را فقط یک‌جور می‌شود تعریف کرد.

عنوان، کتابی از جعفر مدرس صادقی

0 BANG:

ارسال يک نظر