2012-01-17

بِئْسَ الْمِهَادُ

ساعت پنج و سی دقیقه‌ی عصر، ساعت پنج و سی دقیقه‌ی بامداد. پرت می‌کنم خودم را روی زمین. مچاله می‌شوم. سرم را می‌گیرم چشم می‌بندم باز تاریکی کافی نیست. تاریکی هست اما من هنوز چشم دارم و وقتی هنوز چشم دارم یعنی تاریکی کافی نیست. بهتر است چشمهام را از کاسه در بیاورم،‌ فایده ندارد باز. تاریکی کافی نیست. نور خونِ توی کاسه‌ی چشمم را روشن می‌کند. تا حالا به این فکر نکرده بودم که حتی وقتی چشمهای آدم بسته است، انگار دو جفت چشم از توی کاسه‌ی سر همه‌چیز را و بیشتر از همه‌چیز، سیاهی را و قرمزی ِ انعکاس لخته‌ی خون ِ روی کاسه‌ی چشم را می‌بیند. سرم زیادی است. حالا که مچاله‌ام فهمیدم. باز می‌بینم، باز می‌شنوم، گوش تیز می‌کنم ببینم با کدام صدا می‌توانم با انگشتهای پام ضرب بگیرم. تلفن؟ صدای دزدگیر؟ صدای ساعت؟ صدای ساکت هوشیاری ِ نصفه‌کاره‌ام؟ صدای باز شدن آرام آرام کیسه‌ی پلاستیکی مچاله‌ی گوشه‌ی اتاق؟ خط ِ دیدم عمودی شده، چشم باز می‌کنم ببینم زنده‌ام هنوز یا نه، باید زنده باشم یا نه. مرگ، مرگ نیست، مرگ تغییر است*. مرگ زمانی است لابد که آدم ِ صرعی با شصت پاش، صدای دزدگیر ِ کیری ِ توی خیابان را ضرب بگیرد.

*لامارتین

0 BANG:

ارسال يک نظر