آقای باکلاه دیوانه، خانم را پیاده میکند از ماشین و میماند من، بوی گه میدهد همهچیز. چند متر جلوتر میزند کنار میگوید تشنهام باید نوشابه بخرم، برای شما هم بخرم؟ مگر خرم من؟ بخورم که چی؟ که ثانیههام جز عطش بیرون نیامدن ِهوا از گلو، انتظار ِ برآورده شدن حاجت ِ گاز کیری نوشابه را هم داشته باشند؟ از این حرفها میزدم با خودم. من داشتم هنوز از این حرفها میزدم با خودم که آقای باکلاه دیوانه پیاده شد، نوشابه خرید، سوار شد،روشن کرد، راه افتاد، خورد، آروغ زد، خورد، آروغ زد، خورد، آروغ زد، تمام که شد لیوانش را گذاشت کنار لیوانهای خالی دیگر روی داشبورد. باز آروغ زد.
0 BANG:
ارسال يک نظر